زندگان و حتی مردگان بی وقفه در حال عدد سازی اند اعداد پس از محاسبه ای دقیق و سریع در چشم بر هم زدنی بر علیه سازنده و عامل شکل گیری پاسخ محاسبه بر قسمتی مشخص و از قبل تعیین شده از جزئیات زندگیش اثرش نشان می دهد.. .
بنابراین تو چه نفس بکشی چه نکشی همینطور عدد بیرون میدی برای محاسبه ای که منطق ریاضی وار روزگار برش هم ناظر است و هم حکم می راند.. .
این آرزو و خواسته همیشگی من بوده.. . نداشتن معشوق و عشقی شور انگیز جنسی هیچکس و هیچکس در عوض مردی سرشناس در انزار عموم باوجود انزوای درون باشم خواسته و آرزوی همیشگی من بوده به وقت مرگم نعشم در مدت چندین روز در خانه ام به درجه ای از تعفن و گندیدگی رسد که تمام آشنایان و دوستدارنم را گریزان کند من علاقه دارم در اوج شهرت بسن40 سالگی جسمم تهی از جانی باشد و کرمها بر آن بلولند.. .
میدانی؟! من زود مردن را دوستدارم چه اصلا معروف باشم و چه نباشم فقط بیش از این نباشم.. .
هفته پیش همینطور برا خودم قدم میزدم که به پارکی رسیدم و دیدم یه عده روی میزهای زیادی ببازی شطرنج مشغولند از دور زوم کردم ببینم از چه طیفی هستند کاشف به عمل آمد بازنشستگانی با سنین 50سال به بالا گرما و سرما به تن دیده خوشی و ناخوشی چشیده و حال کرده و زد حال خورده ی روزگار بایست باشند و در ادامه کلیاتی بهش افزودم از جمله اکثریت قریب به اتفاقشون بسان سایر هم کیشان ساعت مچی سیکو5 بدست دارند و یا از افسردگی مزمن.. . بیکار بودم گفتم برم بایستم و ضمن استفاده از تجریبات گرانقدر ایشان چندتائی از بازیهاشون رو هم تماشا کنم هر طوری بود تن و پاهای رنجور حاصل بیش از دوساعت پیاده روی بفرمان مغز و اراده عقل حرکت دادم و خودم رو ببالای یکی از میزهای بازی رسوندم همین که اونجا رسیدم دوتائی زیر چشی یه نگاهی بهم انداختن بی اختیار دستی سری به نشانه مثلا سلامی تکون دادم ولی از کنجکاوی خاصی که در فرم نگاهشون دیدم خندم گرفته بود یخورد سر سر کردم اینور انور نگاه کردم تا رفع خنده بشه بعد برگشتم ببازیشون نگاهی انداختم که در بدو امر بنظرم سطح پایین اومد حالا نه سطح خودم خیلی بالاست اما بعضا کارهای جالبی هم ازشون می دیدم بی تردید به اقتضاء سن پر احتیاط و محتاط و با چاشنی اشتباهاتی فاحش حرکتها رو انجام میدادن اینو با نگاه به سایر میزها هم متوجه شدم که چه در گشایش چه در گسترش این روند تا به آخر بازی ادامه داره خلاصه مدت زیادی اونجا بودم اونقدری که کلی علف زیر پام سبز شد و این شد که به پاس خدمات ارزنده ام در حفظ و احیای فضاهای سبز پارکهای شهری کل جمع حاضر در پارک برام کف زدن و تشویقم کردن و ناگفته نماند به همین مناسبت مفتخر به دریافت مدال شهروند نمونه شدم تا اینکه بالاخره یکی از دوستان سیکو5 بدست دلش بحالم سوخت و گفت بیا تو هم با ما بازی! گفتم منم با شما بازی ؟ باشه من که زیاد از شطرنج حالیم نی پدر جان ولی خب اگه بخواید همین جوری منم با شما بازی اونم گفت عیبی نداره هر جا حرکت اشتباه داشتی خودم راهنمائیت می کنم بعد که نشستم ببازی نمیدونم چی شد که طرف به 12 حرکت نرسیده مات شد یه مات خوشکل با استقرار بجای دو اسب و حمله ای برق آسا از جانب خانوم وزیره اما چشتون روز بد نبینه که طرف با سگرمه های تو هم رفته شاکی و عصبانی داد زد تو که گفتی بازی بلد نیستی من یکه خورده از جا پریدم گفتم آره من زیاد بلد نیستم! بچه منو مسخره میکنی رفیقاش داشتن جمع میشدن دیدم اوضاع پسه بدون کلمه ای اضافه بلند شدم و.. .
.. . راستش پیرمرد از خود راضی حق داشت چون من باهاش صادقانه رفتار نکردم و این شد تا که هنوز که هنوزه از این بابت بعذاب وجدان دچارم . ..
من که نمیدونم شایدم کسی دیگه نتونه دقیق بگه سیاره زمین چند دوره حیات بخودش دیده و ماهایی که الان هستیم بنام آدمیت با کلی پز و گوز زیادی تا به کی بر این سیاره بزندگی مشغول خواهیم بود.. .
جائی خونده بودم انسانهای بدوی قادر به تکلم نبودن و برقراری ارتباطشان از طریق تله پاتی بوده و اینکه اونها در نهایت صلح و آرامش بدون کینه و حسد و تبعیض و دشمنی و فساد و حس انتقام جویانه ای از هم دیگر در کنار هم گذران عمر می کردن تا موعد مرگشان بعداز دویست سیصد سال برسد چیزی شبیه به افسانه یا شبه فرضیه ای از میان انواع فرضیه های دوره های مختلف حیاتی که نظریه پردازان به استدلالهایی من درآوردی برش تاکید دارند این دست فرضیه ها و یا داستانها بسیار زیادند چون درختی تناور با انبوهی از شاخه های بزرگ و کوچک و گسترده که تک تکشان قابل بحث و بررسی هستن مثلا گفته شده از بعداز ورود مهمان هائی ناخوانده ای تحت عنوان موجوداتی فرا زمینی با طیف گونه گونی از مخلوقاتی عجیب غریب و موجب شگفتی دخول این رویه ناهمگون یعنی وجه حیوانیت درون که در تضاد با ساختار انسانیتمان است در ما سبب شده تا دنیا به این اسفناکی فعلی رسد و موجب شده آدمها از آنچه باید می بودند محروم شوند و ایشان از آن داشته های شگفت انگیزمان بهره مند شوند تا موجبات سرگردانی و ویلانی مداوم انسانهایی را فراهم کنند که مدام از خود می پرسند من برای چه بدنیا آمده ام و قرار است بر زمین چه کنم حداقل خود من به دفعات این پرسش را از خودم مطرح کرده ام! حتی به حالت اعتراض رو به پدر و مادرم ایستاده ام و بی شرمانه داد زدم شماها برای چی منو بدنیا آوردید.. . !
وقتی میگویم انسانها از آنچه باید محروم شدند منظورم تنها به یغما بردن آنچه خود(فرا زمینی ها) از داشتنش محروم بوده نیست بلکه پنهان ساختن بشکل ژنتیکی انسانها از تمام توانمندیهایشان هم هست و پر رنگ کردن وجوه حیوانتی بوده بعنوان جایگزین که اصلا از آن ما نبوده به گمان من این را به طرزی ماهرانه به فرمی که موروثی از دسترس بشر خارج باشد انجام داده اند و آدمیان را به مخلوقاتی عادی و معمولی تبدیل کرده اند.. .
بنابراین بی تردید انسان برترین موجود زنده در میان تمام آنچه بر زمینی یا خارج از آن است بوده و همچنان هست و خواهد ماند با تمام کاستی های داشته و من امید دارم جریان آفرینش آنچه را بر آدمیان عرضه کرده بود بر او باز پس گیرد و برگرداند.. .
* عنوان پست برداشتی آزاد از کامنتی وارده بر پسرک موووزخرف است.. .
اگر کل امور را کلی واحد در نظر نگیریم جمله کوتاه زیر از بیرحمانه ترین جملات ممکن است.. . در دل این جمله شما نادیده گرفتن و گذشتی بی تفاوت از تمام آنچه روی داده را می بینید.. .
.
.
وقتی کسی بگه سال 90 به هر ترتیب گذشت از نظر من خود را دچار عقوبت کلام کرده.. .
(( دری وری های این پست رو حذف کردم شما بگو خود سانسوری یا هر کوفتی دیگه از همون اول کاری نوشتن این پست با خود سانسوری همراه بوده چون قرار بود من از روزی که چیزی در آسمون دید ه بودم بگم تا بخود سوژه ای که شبیه به هیچ چیز دیگه ای که باید باشه نبود و یک علامت ؟ بزرگ و نه این اندازه ای واسم ایجاد کرده بود توضیح بدم اما نگفتم جاش خاطره ماطره ای از روزگاران نوجوونی تعریف کردم که اونم با مزاجم سر سازگاری نداشت و این شد که از هستی ساقط شد.. . ))
یک انرژی اولیه لازم است تا نیروی قدرتمند و بی پایان کشف نشده ای را بکار گیرد و خود من هم نمی دانم آن چیست پس غرض مرض من از این یاوه ها چیست؟
غرض مرض : آدمی با تمام پیشرفتهای داشته تحول شگرفی بر خود ندیده من این حرف را با کمال احترام به تمام تلاشها و بی خوابی کشیدنهای آنانی که در طول سالیان قدیم سلسله مراتبی موجب شدند تا بکنونی رسیم که هست بی منت بر روح در قید نبودشان چه رسد به جسم نیست شده شان دوردی بی بازگشت می گویم و می نویسم با اینکه می دانم حرف من کلیتی فارق از همت ایشان در بر می گیرد چراکه متاسفم از اینکه بگویم دوستان خواننده من ما هنوز بر زمین هستیم به استناد چرخ مکشوفه ای بیادگار از تمدنهای قدیم که هر بار به بزکی جدید ارائه می دهندش گاهی به سرعتی بیش گاهی کمتر از آنچه باید ماشینها یا اتومبیلهائی سبک و سنگینه پر امکانات و کم امکانات و.. . خلاصه بر زمین هستیم کماکان.. . به همین ترتیب قطارش هم هنوز بر ریل می رود و وام گیر نسل اولیه اش است و بر آسمانش نیز چیز جدیدی نمی بینیم هواپیما همان نامی دارد که برادران رایت و دیگران به آزمون و خطا به آن رسیدن و کشتی و کشتیهایش هم همچنان بوده اند و می مانند تا سالم هستن بر آب حالا قایقش بکنار.. . فایده ای ندارد.. .
فوقش ما به ته خط نرسیدیم بالاخره می رسیم یه روز که هی بگیم بابا اینا که همش شد تکرار قبلیه.. .
ما مثال فیلسوفان خوش بیان امروزی را داریم که بلدند سخن بگویند و زیبا به لطف اربابان این فن از قدیم و هیچکدامشان بفکر این نیستند شاید راهی نو و حرفی نو هم بشود زد.. .
نه فایده نداره.. . بریم بخوابیم!
مك ميزد كنون پك ميزند ميم ماماش جايش به پ پيوستگي در پي جوئي كامي تلخ داده كافش هست كودكيش برجا مانده.. .
بر من اگر لذت بخش و مفرح و دلپذير است نوشيدن جرعه جرعه از آبي خنك در سكوتي آرامش بخش به تاريكي شب بر تفكر و مرور رخ داده هاي رور و ديروز و فرداي نيامده و نديده او اين حس تفكر وار را با پك زدنهايش به سيگاري كه معتاد و خرابش نه فقط به نيكوتين درونش كه به دليل نبود آن محبت و حمايت هاي شيرخواره گي هايش غريز وار ادامه داده و مي دهد بي اراده بي وقفه.. .
.
فقط خواستم پستي زده باشم وگرنه شايد خودمم اينائي كه گفتم رو قبول نداشته باشم.. .
چهارشنبه سوري معناش شده موعد ترقه تركوني نه چيزي ديگه.. . و لعنت به اين چهارشنبه سوري.. .
من دیشب خوابی دیدم که در اون خواب داشتم می رفتم که کلا از دسترس خارج بشم اما بدادم رسیدن هم اون صداها و هم اون کسی که در سیمای مادرم بفریادم رسید.. .
ماجرا از زنگ خوردن گوشی در خواب آغاز شد که وقتی جواب دادم صدای نا آشنای خانومی نازک صدا بود که خودش رو جای یکی از اقوام معرفی کرد.. .
من با هر کلامی که باهاش رد و بدل می کردم احساس از کنترل خارج شدن اعضاء بدنم از سمتی که گوشی در دستم قرار داشت رو داشتم و مطمئن بودم اگر بکل جسمم سرایت کنه دیگه کاری ازم بر نمیاد.. .
در همین حال هجمه ای از فریادها بلند شد که وااای بدادش برسید و کمکش کنید و دست از سرش بردار و از این قبیل که با ورود مادرم بلافاصله نیروئی پیدا کردم و بفرمانش قطع کردم و گوشی رو پرت.. .
از خواب بیدار شدم حال کابوسهای دوران بچگی بهم دست داده بود و بدنم سرد شده بود و پیامد وحشتهای آن دوران که من دیگه نمی تونم بخوابم دوباره این خواب سبب شد واسم یاد آور بشه پیش خودم گفتم تو فیلمها در اینجور مواقع به خواب دیده آب میدند تا حالش جا بیاد برا همین بلند شدم رفتم آشپزخانه و یه لیوان آب از لوله ریختم بخورم که مزه گندی داشت و همش رو پس ریختم تو ظرفشوئی و رو زمین و کاشف به عمل آمد آب خوردن در دهان نگه داشتن و ریختنش بر زمین بسی صفائی دارد و.. .
داستان پیرمرد عصا بدستی که آواز دردش از حجره پر خشش از صدای بلندگوی مسجد فراتر نرفت بود پر از اضافات بی اساس بود.. .
دیگر نیست.. .